مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
205
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آمد . دختركان بيدار كرده ، بدر دير آمده ، در بكوفتند . عجوز ، در بگشود . چون ملكه از در دير بدر آمد ، خادمان و سپاهيان ديد كه ايستادهاند . آنگاه استرى حاضر آوردند . ملكه بر استر بنشست . سرهنگى از سپاهيان ، لگام استر گرفته ، دختركان از دنبال ايشان همىرفتند تا بقصر ملك برسيدند . و ملكه را كار بدينجا رسيد . و اما نور الدين پيوسته در آن مكان پنهان بود تا آفتاب برآمد و در دير گشوده شده و مردمان در دير بسيار گشتند . على نور الدين با مردمان آميخته ، بسوى عجوز آمد . عجوز ازو پرسيد : دوش در كجا خفتى ؟ نور الدين جواب داد : بدانسان كه فرموده بودى ، در شهر به جائى خفته بودم . عجوز گفت : اى فرزند ، كارى صواب كردهء . اگر دوش بدير اندر خفته بودى ، ترا ببدترين عقوبت مىكشتند . نور الدين به كار خويش پرداخت تا اينكه روز بپايان رسيد و شب برآمد . نور الدين برخاسته ، صندوق نقد بگشود و از صندوق ، گوهرهاى گرانقيمت سبكوزن بگرفت و صبر كرد تا سه يك شب برفت . آنگاه برخاسته ، از در بيرون آمد و كمى رفت تا بدروازه رسيد . دروازه بگشود و بكنار دريا شد . يك كشتى در آنجا ديد كه رئيس آن شيخى كهنسال است كه زنخ سفيد و دراز دارد و در ميان كشتى ايستاده و ناخدايان در خدمت او ايستادهاند . چنان كه ملكه به او گفته بود ، دست بسوى او دراز كرد و شيخ دست او را بگرفت و بكشتى برنشاند . در آن هنگام ، شيخ رئيس بانگ بناخدايان زد و بايشان گفت : طنابهاى كشتى از ساحل بگشائيد كه پيش از دميدن صبح ، كشتى برانيد . يكى از آن ده تن گفت : اى رئيس ، كشتى چگونه توانيم راند كه ملك بكشتى خواهد نشست و در دريا تفرج خواهد كرد ؟ و همىخواهد كه از حال دريا آگاه شود كه از دزدان اعراب به دختر خود ، ملكه بيم دارد . آنگاه رئيس بانگ بديشان زد و شمشير بركشيد و آنكه جواب داده بود ، دونيمه كرد . يكى ديگر از ايشان گفت : رفيق مرا بكدام گناه كشتى ؟ در حال ، شيخ رئيس ، گردن او نيز بزد . و پيوسته شيخ